اگر از سوسک می ترسید اگر با دیدن عنکبوت رو به قبله می خوابید اگر با دیدن یک موش در جوی آب هپاتیت می گیری اگر شب ها کابوس قورباغه ای در مشت می بینید این نوشته را بخوانید و خجالت بکشید یک شنا گر استرالیایی موفق شد با فرو کردن انگشت های خود در چشم کوسه ی سفیدی که به او حمله کرده بود جان خود را نجات دهد. او در نزدیکی سواحل جنوب غربی استرالیا در حال شناکردن بود که یک کوسه ی 4 متری به او حمله کرد و پای چپ او را در دهان فرو برد . او می گوید:من در ابتدا فکر می کردم که یک دلفین است . فقط به خاطر می آورم که او مرا به شدت رو به عقب کشید. من به دنبال آب شش هایش می گشتم که ناگهان چشمانش را یافتم و انگشت خود را در چشمانش فرو کردم که در این لحظه مرا رها کرد کوسه دو تکه از گوشت های پای چپش را کنده است و آسیب های وارده به زانو و پای او بسیار عمیق و جدی است. وجدان درد گرفتید ؟ خجالت کشیدید؟ راستی اون چیه رو یقه ی لباستون ؟؟؟
سوسک...سوسک... 
برای استفاده هر چه بهتر از اوقات فراغت می تونین کلاس می تونین یک میله ی بارفیکس از بالای در خونه آویزون کنین و تا زمانیکه بچه تون مدرسه نرفته می تونین ببرینش همین تازه یک روزهایی هم می تونین دور هم جمع بشین و واسه می تونین مثل خیلی آدمهای دور و برتون خودتونو از تمام جهات آپ تو دی کنید(مثلا برید دماقتونو عمل کنید یا گونه بذارید پوست صورتتونو بکشین و ... خلاصه هر بلایی میتونید سر خودتون چون روزها داره بلند میشه می تونین یه موتور دست دوم بخرین و باهاش مسافر کشی کنین و از وقتتون استفاده بهینه به عمل یه کار دیگه ای که می تونین توی این ایام بکنین اینه که باشگاه بدنسازی برین و یک حال اساسی به هیکلتون بدین یک کار دیگه اینکه فک و فامیل دور هم جمع بشین ویک لیگ گیم تازه می تونین با بر و بچز در و همسایه جلسه ی هفتگی تشکیل بدین و موقع کارهای گروهی (مثل سبزی پاک کردن) تا می تونین به یکی از این کلاسهای اعتماد به نفس برین و کلی یک کار باحال دیگه اینکه برین ازدواج کنین دارندگیو برازندگی کی
بازیگری برگزارکنین
نوبتی بارفیکس برین
اطراف تهران و بهش بگین آوردینش شمال آره بابا کی به کیه؟
همدیگه شعر بخونین
بیارید)
بیارن
راه بندازین و روی همدیگه رو کم کنین
می تونین از این و اون غیبت کنین
حال کنین چیزی که زیاده ازاین کلاسهاست
به کیه؟؟؟
به گفته ی مرحوم شاملو برای زیستن دو قلب لازم است. قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد قلبی برای انسان همین
من و داریوش در دانشگاه با هم آشنا شدیم و این آشنایی عمیق شد تا اینکه یک روز داریوش از من خواستگاری کرد یکی دو ماه بعد هم رسما نامزد شدیم.گاهی اوقات باهم بیرون می رفتیم که ابته بعضی اوقات دوست صمیمی ام دریا با ما همراه بود.داریوش فقط یک مادر پیر ویک برادر دوقلو داشت که در شهرستان کار می کرد .چند هفته ای از زمان نامزدی ما می گذشت کهیک روز دریا زنگ زد و با مقدمه چینی گفت:یک مسئله در مورد داریوش اس که باید با تو درمیان بگذارم.نیم ساعت بعد به منزل دریا رفتم او در حالیکه عکسی را به طرفم دراز کرده بود گفت: متاسفانه نامزد تو آدم فریبکاری است.در حالیکه اشک تو چشمانم جمع شده بود به عکس داریوش و دختر نسبتا زیبایی نگاه کردم. دریا به آرامی گفت: برای تهیه ی گزارش می رفتم که اونا رو اتفاقی دیدم مجبور شدم ازشون عکسی بگیرم که متوجه نشن چون اگه عکس نمیگرفتم شاید تو باورت نمیشد.چند حظه بعد توانستم بر اعصابم مسلط شوم اشکهایم را پاک کردم و از دریا خداحافظی کردم و به همراه عکس به خانه برگشتم.مادرم هنوز از سر کار بر نگشته بود. تصمیم گرفتم نامزدیم را با داریوش بهم بزنم.با این نیت به سوی تلفن رفتم خود داریوش گوشی را برداشتبدون سلام به او گفتم تا یک ساعت دیگه باید اینجا باشی.در حالیکه از لحن خشن و عصبانی من متعجب شده بود گفت: باشه میام.یک ساعت بعد که به اندازه ی یک سال برایم گذشت داریوش آمد.بدون اینکه جواب سلام و احوالپرسی او را بدهم عکس را به طرفش پرتاب کردم و با عصبانیت گفتم اگه این را میخواستی پس چرا از من خواستگاری کردی؟در حالیکه به عکس خیره شده بود یک دفعه زد زیر خنده آنقدر خندید که اشکش درآمد.با عصبانیت گفتم: چرا می خندی جوابمو بده؟ او هم در حالیکه هنوز میخندید گفت که دیروز برادر دو قلویش دانیال با دخترعمویش کهقرار است به زودی نامزد شوند به رستوران رفته است یک دفعه یادم آمد که در جشن نامزدی ام عسل دختر عمویش را دیده بودم.با شرمساری از او معذرت خواهی کردم. از اون وقت به بعد فهمیدم کهتا از درستی چیزی مطمئن نشدم بی خودی عصبانی نشوم و تهمت نزنم... براساس داستانی از زندگی گلشن.ع از خوزستان
تیم ملی هم بازم مثل همیشه آبروی ما ایرونی ها رو خرید.... واقغا اگه ما این تیم ملی فوتبال رو نداشتیم اصلا ایران ناشناخته باقی می موند
عشق صفت آتش است ((سوختن)) و مسیرش در عالم فنا است
فنا از خود از خویشتن نفس از تعلقات و پرواز به سوی معشوق معشوقی که او نیز معنای آتش و عشق
حقیقی را بشناسد عشق یعنی پروانه صفت در آستان شمع وجود یار پرپر گشتن عشق واقعی همچون رودخانه ای است که اقیانوس را به ماهی های کوچک میشناسد عشق یعنی به بالابر آسمان به پاکی به سوی عاشقان واقعی ....
وقتی دلم میگیرد چشمهایم را می بندم وگذر زمان را به رویا و خیال می سپارم آنجا که نسیم صبح و طلوع خورشید از آن سوی اقلیم پرنده های
عاشق می رسند
چه فرقی می کند؟؟
مهم احساسی است که انتظار را در قلبم تداعی می کند حالا دیگر
پروانه های لای دفترچهء زمزمه دلتنگیهایم هم شاعر شده اند و میگویند:
تو از قبیلهء گلهای مریمی از تبار عاطفه پس تنهایم مگذار
بیا بنویسیم روی خاک روی درخت روی پرنده روی ابرا بیا بنویسیم روی برگ روی آب تو دفتر موج تو دریا بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است مثل شور و فریاد یا نفس تو حصار سینه ست...
در دنیا هیچ چیز مشکل تر از عشق
نیست عشق بدبخت ترین کلمه ی تاریخ بشری است
و در عین حال عشق
والاترین احساس و اندیشه ی بشر عشق زیباترین بهار است اگر خزان زمان گرد خستگی بر آن ننشاند
و جدایی یا وصال یار و خاموشی احساسات آن را کمرنگ نسازد میگویند عشق آموختنی است یا اکتسابی یا میتوان آنرا فراموش کرد
به خدا قسم عشق را فقط عاشقان واقعی میشناسند
و عشق
جوششی است که از درون می جوشد و بر دیده جاری میشود عشق دل و دیده را مهار میکند
و در زندگی عشق
فقط یکبار اتفاق می افتد فقط یکبار... زندگی بدون عشق گورستانی است خاموش
و در آغوش سرد تنهایی امید را زمستانی میکند اما عشق
لطافت زندگی است عشق معراج است به آسمان شیدایی برواز است به اقیانوس رهایی
رهایی از خود فناشدن در دیار معشوق عشق تنهاترین و بر جنجال ترین کلمه در طول تاریخ است
که انسانها را به میدان جنگ عبادتگاهها به دامان طبیعت به تنهایی به فداکاری وایثار مجبور کرده است
زیباترین عکسها همیشه در اتاقهای تاریک ظاهرمیشوند پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگی واقع شدی بدان که خدا میخواهد تصویری زیبا از تو بسازد
تو رفته ای بی انکه بی من سفر کنی من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی من مانده ام که عشق تورا تاج سر کنم
ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟؟ خوب منم راستش رو گفتم: زندگیمو... ازم نپرسید چرا؟ گریه کرد و رفت ... اما ندونست که اون خودش زندگیمه برگرفته از وب سلطان حامد
گفتم دیگری را دوست داری گفت نه گفتم تو را به جان ان کس که میپرستی دیگری را دوست داری گفت نه گفتم تورا به جان ان کس که دوستش داری تو را خواهم بخشید دیگری را دوست داری گفت:آری گفتم: سالهاست که به من دروغ میگفتی و من به تو یک دروغ گفتم گفت چه دروغی گفتم تو را نخواهم بخشید...
میخواستم برایت هدیه ای بفرستم که بهترین هدیه باشد گل گفت: مرا بفرست که مظهر زیباییم اشک گفت:مرا بفرست که دل سنگ را بشکنم قلب گفت: مرا بفرست که به او بگویم که جایش در من است در فکر انتخاب بودم که عشق آمد و گفت: مرا بفرست که مطلب را با صداقت برایش بازگو کنم...
امروز دیگر صبر وجودم سر آمده و تصمیم گرفتم از تو که عشق وجودم را فرا گرفته و کم کم احساس اینکه خون رگهایم از توست را به خود باور کردم که دوستت دارم وجودم را که از عشق وجود تو سر گرفته باز هم از عشق و محبت تو پر کنم و جز تو کسی را به حریم قلبم که از جنس مهر توست راه ندهم و عشقم را به تو پاک و مبرا نگه دارم از روی عشقم به تو تمامی گلهای سرخ را نثارت میکنم ومیگویم عزیزم بدون تو نه تنها زندگی بلکه دنیا هیچ است.